كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )
197
زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )
از قبيله ديگر به پيشنمازى و خواندن قرآن منسوب شود . پس وجود يك شخص بىطرف ضرورى بود . در ابتدا رهبران اوس نسبت به دين جديد بسيار بدبين بودند و يك روز سعد ابن معاذ ، رئيس يكى از طوائف قدرتمند ، از اينكه مصعب در يكى از باغهاى متعلق به طايفه او نشسته و در حال خواندن قرآن و راهنمائى مردم بود به شدت به خشم آمد . اما مصعب مهمان اولين پسر عموى او ، اسعد ابن زراره ، يكى از شش تنى كه اولينبار اسلام آورده بودند ، بود . اين بدان معنى بود كه او حق اهانت به دين مهمان مكى را ندارد . پس او اسيد بن حضير معاون خود را براى بيرون راندن مصعب از باغ فرستاد . اسيد سخنرانى او را قطع و اجتماع را برهم زد . زمانى كه او ديد مردم به گرد مصعب حلقه زده و سخنان او را به دقت گوش مىدهند ، بسيار خشمگين شد و فرياد برآورد منظور شما مسلمانان از آمدن به اينجا و جادو كردن مردمان ما چيست ؟ مصعب گفت : بنشين و گوش بدار . اگر سخنان مرا دوست داشتى آن را قبول كن و اگر دوست نداشتى رهايشان كن . اسيد قبول كرد ، عباى خود را در باغ پهن كرد و بر روى آن نشست تا به قرآن گوش كند . مطابق معمول زيبائى كلام قرآن بر دل او نشست و پس از چند لحظه حاضرين مجلس مشاهده كردند كه چهره او شكفته و نورانى گرديد . در پايان قرائت ، درحالىكه گريه مىكرد گفت « چه جملات شكوهمند و زيبائى . چه بايد بكنم تا به اين دين درآيم » . مصعب به او گفت : جامههاى خود را تطهير كن و بر وحدانيت خداوند شهادت بده و خود را بنده او بدان . اسيد به محض انجام اين فرائض بازگشت تا سعد را پيدا كند . سعد به محض ديدن اسيد ، از چهره او فهميد كه ماموريت خود را به درستى انجام نداده است . سعد درحالىكه عباى او را گرفته بود با خشم فرياد زد : « به اللّه قسم ، كه تو نتوانستهاى كارى انجام دهى » . و به درون باغ جهيد . مصعب اين بار هم همان درخواست را تكرار كرد . او نيز بر روى عباى خود نشست و به قرائت قرآن گوش كرد . پس از چند لحظه او نيز مبهوت زيبائى و شكوه جملات قرآن شده بود . گرويدن به اسلام جادوئى بود . پس از آن سعد افراد طائفه خود را جمع كرد و گفت : « چرا رياست من را قبول كردهايد ؟ » . آنان گفتند : « زيرا تو فعالترين فرد براى رفع مشكلات و تهيه نيازهاى ما هستى و در قضاوت و رهبرى بهترين هستى » . سعد به آنان گفت : « اگر مرا مورد اطمينان خود مىدانيد ، ديگر با شما سخن نخواهم گفت